|
نگاه عاشق
نیم نگاهت را به تمامی دنیا نخواهم فروخت حتی اگر ذره ای به یادم نباشی
|
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها
با بودن تو حال من اصلا خراب نیست
خدا جون ازت ممنونم [ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 16:11 ] [ قاصدک ]
[ ]
دلمان که میگیرد تاوان لحظه هایست که دل میبندیم.
زندگی کن و لبخند بزن به خاطر انهایی که با لبخندت زندگی می کنن از نفست ارام می گیرندو به امیدت زنده هستند.
لحظه هایی هست که دلم واست تنگ میشه اسم این لحظه ها رو گذاشتم همیشه
امروز می چیدم پازل های دلم را... دیدم کامل نمی شود بی یاد تو!
دریا همیشه از من دلگیر است می دانی چرا؟ چون بزرگی تو رو به رخ اون کشیدم.
مهربانی تزئین لحظه هاست برای مهربانیت جوابی جز دوست داشتن ندارم.
نبض قلبم در هوایت بی قراری می کند در هوای دیدنت لحظه شماری می کند
میخوام برم ونیز پیدا کنم یه میز خیلی تر و تمیز با یه چاقوی تیز روش بنویسم یه ریز دوستت دارم عزیز
من ادعا نمیکنم که همیشه بیاد انهایی که دوستشان دارم هستم اما ادعا میکنم حتی در لحظاتی هم که به یادشان نیستم دوستشان دارم.
در وصل هم به شوق تو ای گل در آتشم عاشق نمیشوی که بینی چه میکشم
پروانه پر، گنجشک پر ، کلاغ پر دلم واسه دیدنت همیشه پر پر
`با`هيچ `با`ر`ا`ني` `رد` `پا`يت از`كو`چه` `ها`ى` قلبم` پاك` `نميشو`د.
در انتهاي نگاهت كلبه ميسازم تا مبادا بگويي از دل برود هر آنكه از ديده برفت.
با خیال تو بسر بردن اگر هست گناه با خبر باش که من غرق گناهم همه شب!
به حرمت باران سکوت میکنم تا بدانی که به عظمت باران برایم عزیزی
اتل متل گلابی دلم تنگه حسابی یه روز به خرج خودت می برمت کبابی !
من که از یاد تمام عالم رفته ام وای بر من گر تو هم روزی فراموشم کنی!!!
کوچه را دیدی به وقت شب چقدر تنها میشود ، بی تو از آن کوچه ام تنها ترم.
[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 16:53 ] [ قاصدک ]
[ ]
گفت با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-اما- طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست اوبودم وحالامن تمام هست اوبودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه - مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می دادو بر لب های او فریاد بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد ...
این شعر قشنگ تقدیم به عشق خودم [ جمعه دوم دی 1390 ] [ 17:40 ] [ قاصدک ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |